![]() |
![]() |
|
|
وقتی می روم
لبخندم را به زمین می پاشم اشکهایم را به آسمان می بارم وقلبم را در چشمهای تو پلک می زنم و از جاده ای می روم که انحنایش انحنای تن توست ابروی میرزا جنگل خان را که برداری گیسوانم جنگل های گیلان می شود و قتی برمی گردم زن باش با ابرویی برآمده و جنینی چون چشم که از سیاهی جهان را سپید می بیند من می روم با کمی "برنو"! و پس مانده یک مرگ بعد از شکار من می روم تا تمام زمین تو باشد |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
داستان سودای کلمه است. که همواره مرا به تنهایی می خواند .به در خود بودن با خود بودن وزیستن همچون شکل تنهایی خود که مانند دهان مرگ وسوسه انگیز وپر التهاب است
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان هایم مقالاتم نوشته های شخصی از دیگران |
|
RSS
|