![]() |
![]() |
|
|
دستهای پاک نوشته: سیامک مهاجری تقدیم به محمد شریف بی خوف دستم با نوشتن فاصله می گیرد.ایمان دارم به خدای نوشتن که آدمی را می نویساند. وقتی قطره های باران مثل کلمه های بی انتها از خیالهای ابری آسمان به سطح آسفات خیابا نمان نازل می شود.همینطوری می شوم . دستم با نوشتن فاصله می گیرد.و چشمهایم کلمات حقیر کتابها رافراموش هجوم جمله های نازل شده از ناودان می کند. پشت پنجره می نشینم وزل می زنم به سپید ترین نقطه های کاغذ جایی که آنجا نامیرا ترین کلمات را می شود نوشت.ذهنم کلافهای بافته ای است که روی همین کاغذ شکافته می شود.یکیش از رو یکی از زیر.همیشه دوست داشتم یک دفتر از حرفهایی هایی ببافنم.که نه کلاه باشد ونه کت کلاه یک دفتر حرفهایی که مثل باران نازل بشود روی سپیدی کاغذ وبعد بافته شود یک کلاه و یک کت کلاه! ازپشت پنجره اتاقم جایی که پیچهای امین الدوله کوچه تمام می شود.شهلا دوباره کلی خرید را بدون چتر کرده ودارد می آید.و من دارم با خودم فکر می کنم حالا که چتر دوست ندارد.چرا برای خودش کت کلاهی نمی بافد. توی بارنی بلندش گم می شود وقتی کف دستش را به نشانه سلام با لا می آورد. در حالی که چند قطره باران مثل چند تا حرف مثل سلام .چطوری؟ یا.چه خبر؟ می پیچد توی کف دست سپیدش همام دستهایی که یک لقمه نان و پنیر و سبزی را به دقت می پیچد ودر حالی که به دقت به آن خیره شده است بطرفم درازش می کند. - بیا عزیزم لبانش در روزهای بارانی پر از حرف می شود.وقتی چشمهایم را می بندم ولبهایم رابالا می آورم خیلی زود رد سریع لبهای بارانی اش را برمیدارد و می گوید - از ما دیگه گذشته دستهایش را با پیشبندش خشک می کند و می گوید: - اگه توی ده بودی بچه ات اندازه من بود اما نمی دانم چرا هنوز برای من تازه است. انگار روز اولی است که توی ظهر خلوت دانشگاه توی کلاس 308 بوسیدمش اولین گازی که به لقمه می زنم با خودم فکر می کنم این لقمه نان توی دستهای من چقدر زشت می شود. دوباره نگاه می کنم به سپیدی کاغذ شاید اگر یک سیگار بگیرانم شايداین کلاف از یک جایی باز بشود بلاخره .نگاه دوباره ای می کنم به دستهایش که توی آشپزخانه بدقت کاهو ها را می شوید. - می تونم یه سیگار بکشم؟ دستهایش را خشک می کند از توی کاسه مرغی یک سیگار از ردیف اشنو ها بر می دارد. به آرامی همان دستها آن را گوشه لب می گذارد.روشنش می کند پک دوم را نزده می رسد به نزدیک میزم .آرام دراز می کند طرفم -زیر سیگاری تو کشوست دارد کنایه می زند می دانم .یعنی جای زیر سیگاری توی کشو نیست دیگر عادت کرده به عادتهای ده ساله من که بقول خودش صد سال سیاه دیگر هم ترک نمی شود. یک تکه کاهوی خیس خورده را می گذارد توی دهانش - بلاخره چیزی نوشتی؟ اگر نوشته بودم که حتما خانه رنگ وبویی دیگر می گرفت مثل روزهای اول که با حرارت برایش سخنرانی می کردم که ال می شود بل! آنوقتها هم وقتی از جهان شمول شدن نظریاتم می گفتم همینطور کاهو می خورد. -این ماه ده هزار تومان حقوقم زیاد می شه . دو ماهم که پس انداز دارم. پرده پذیرایی رو می خوام عوض کنم اگر کتابخانه ام را فروخته بودم هم پذیرایی پرده دار می شدهم سقف اتاق خواب درست می شدهم سنگ چاله توالت عوض می شدوهم می شد یک کت کلاه برای روزهای بارانی شهلا خرید. یکی از همکاران شهلا بود. وقتی کتابها را دید.فنجان چایش را گوشه همین میز گذاشت. - شما همسر فوق العاده ای دارید - چطور؟ - همینکه اینقدر به عقاید شما احترام میذاره تا شما خونه بشینید وکتاب بخونید واون کار بکنه برای فوق آلعاده بودنش کافی همان شب شهلا گفته بود - یک وقت کتابخونه رو نفروشی -چرا؟ - بدرد اینا نمی خوره.حیف نیست.اینهمه زحمت کشیدی جمعشون کردی اما خیلی وقت بود که با خودم احد کرده بودم که باید کمی هم به فکر شهلا باشم.کم کم داشت پیر می شد.باید حداقل کارهای خودم را می کردم .یا کمی تمیز تربودم. خودم نذاشتم بچه دار بشه حالا هم دیگر دیر شده . همان اول باهاش طی کردم -می خوام تمام تمرکزم روی کارم باشه حوصله پیش پیش بچه روندارم چشمهایش گرد شده بود وبعد شمرده شمرده گفته بود -اگر فکر می کنی اینطوری موفق تری من حرفی ندارم و بعد رفته بود توی آشپزخانه و به ریز ریز کردم کاهوها مشغول شده بود. از آن روز بود که سر ماه حقوق که می گرفت عروسکی .عکس بچه ای می خرید ومی زد روی دیواراتاق خواب اوائل خودم را به ندیدن می زدم می گفتم زندگی شخصی خودش است .اما وقتی دیدم که تمامی ندارد.یک شب که داشت جای(( محمود)) را با (( تیمور. مخملی)) توی قفسه عروسکها عوض می کرد بهش گفتم: -از زاییدن خوشت میاد؟ هیچی نگفت - گوه شوری دوست داری؟ باز چیزی نگفت -حوصله زر زر بچه رو داری؟ موهایش را توی دستهایم گرفتم وپیشانی اش را روی پیشانی ام گذاشتم.چشم هایش هنوز ساکت بود. -بچه می خواهی؟ سرش را از توی دستهایم درآورد -نه بچه کارو زندگی رو از هردومون می گیره ازآنروز بود که عکسها وعروسکها را از دیوار اتاق خوابمان کند. وتوی صندوقچه نامه هایش پنهان کرد.همان نامه هایی که قرار بود هزارو یکتااز آنها را برایش بنویسم.تازه صد تا شده بود که با هم ازدواج کردیم. وقتی نگاههای گردش رابه صندوقچه نامه هایش دیدم .دستی روی موهایش کشیدم وگفتم : -غصه خوردی؟ حتما که نباید دورباشیم از هم.هر روز توی خونه یه نامه خوشگل برات می نویسم اما دقیقا از همان روز بود که دیگه هیچ چیز نتوانستم بنویسم. باران بند آمده بود.ودستم با نوشتن هنوز فاصله داشت.که دیدم استکان چای توی دستهایش چقدر خوش رنگ ولابد مثل همیشه چقدر خوش طعم می شود. وقتی آنرا گوشه میزم می گذاردو می گوید: -باز سرد نشه یادت بره؟ عاشق لب پر گوشه نعلبکی هایش هستم.دفترم را می بندم چای را می گذارم روبرویم.هنوز نمی دانم کلاف ذهن راباید از کجا بشکافم.کشو میزم را باز می کنم.زیر سیگاری را می گذارم توش و داد می زنم -عزیز قند یادت رفت! |
|
خيلی ها می گفتند چرا زندگی بوقلمونی را نمی دهی که به خوانيم ومن به آنها می گفتم که توی نشريه سه شنبه ها چاپ شده و ضمنا حال ديگر يک جورهايی فصلش گذشته <اما وقتی ديدم دوست عزيم بابک بدری در وبلگش لطف کرده وداستان را چاپ کرده بد نديدم بعد از سال ۸۰ با ديگر آون رو به دوستانم تقديم کنم .بی هيچ سخن اين نا قابل را تقديم می کنم به بابک عزيز! ((زندگي بوقلموني!)) سيامك مهاجري همش تقصير ننه سگ خودشو زنش بود. كه هردو بعد زاييدن اون و زنش. ديگر بچه اي بدنيا نياورده بودند. دوازده سالش كه شده بود به زنش كه آنوقتها دختر همسايه شان بود گفته بود ـ دوستت دارم وبعد حسابي عاشق هم شده بودند. يه روز به دختر همسايه گفته بود. ـ زنم ميشي (؟) واونم غش غش خنديده بود وبعد كمي فكر كردن گفته بود ـ امشبي رو تو كفش باش وبعد همانطور خنديده بود و رفته بود.فردايش در حالي كه قيافه خيلي فيلسوفانه به خود گرفته بود آمده بود وگفته بود ـ حلا اگه اومديم منم مثل ننه هامون يه دونه بچه زاييدم وديگه بچه دار نشدم چي كار بايد بكنيم(؟) وبعد از لحن صريح وبي پرواي خود حسابي خجالت كشيده بود و رفته بود مرد هم شبش رفته بود وخوب به حرف دختر همسايه فكرده بود. وبعد همون شب به خودش قول داده بود. كه تمام سعي اش رابكند كه اگر ازدواج كردند صاحب سي تا بچه بشوند. وفردايش با تاكيد اين جمله را به دختر همسايه گفته بود ـ من وتو صاحب 30تا بچه خواهيم شد وبعد از لحن بي پرواي خودش حسابي خجالت كشيده بود ودختر همسايه باز غش غش خنديده بود و گفته بود ـ مگه من بوقلمونم كه30تا تخم زيرم بذارن(؟) و بعد درحالي كه ريسه مي رفت گفته بود ـ تازه بوقلمون هم نمي تونه هر 30تا تخمشو جوجه كنه وبعد هر دو زده بودند زير خنده. چيزي كه آن دو هيچ وقت ازآن رنج نمي بردند. اطمينان بالايي بود كه به هم داشتند و از بابت وفاداري نسبت به هم حسابي خاطر جمع بودند. زيرا تقريبا از 17 پسري كه در محله زندگي مي كرد. تنها دختري كه اصلا توي تيرس نبود. وهيچ پسري نبود كه حتي براي ثانيه اي درباره اوحرف بزند يا حتي به او فكر كندهمين دختر همسايه بود. چون او واقعا بي نزاكت وبي ادب بود و ازظرافتهاي زنانه تقريبا هيچ چيزي به ارث نبرده بود.از آن طرف پسر همسايه يك چيز بدتر بود كه بهتر نبود. آنقدر اسكل وبي عرضه بود. كه تقريبا هيچ كس آدم حسابش نمي كرد. پدرومادر دو طرف هم اين دو را از سه سالگي به جان هم انداخته بودند تا شايد از پوسيدن و ترشيدنشان در آينده جلو گيري كنند.زيرا از همان هنگام تولد كودنيت از ريخت وقيافه شان مي باريد.آن دو به قدري كودن بودند كه تازه در 9 سالگي دختر همسايه فهميد كه 6سال تمام است كه در خاله بازيهايشان پسره نقش زن يا مادريا خاله و عمه را بازي ميكند ودر 12 سالگي تقريبا بعد از 9 سال خاله بازي تازه فهميدند. روابط بين دختر وپسر يعني چه وعشق كه 9 سال بود كه برايشان با عروسك وكاميون هيچ فرقي نمي كرديعني چي؟ ودر شب عقد كنان بعد اينكه واعظ خطبه را خوانده بود دختر بعد بارها ، ها گفتن، آره وايول همينه يا باشه قبوله با هزار ايما واشاره چنان فرياد زده بود بله،كه خونچه قندها از دست مادر داماد روي سرشان افتاده بودو آن دو غش غش خنديده بودند. بالاخره هم در شب عروسي بعد اينكه تمام لباسهاشان را كيكي كردند. در مقابل تمامي مهمانها بلند بلند در مورد شب زفاف صحبت كردند وغش غش خنديدند و زوق كردند. و بقدر حرفهاي ركيك بينشان رد وبدل شد. كه چند تا از خانم هاي محترم غش كردند.و خيلي از مهمانهاي متشخص گفتند: ـ عروس ودامادي به اين بي شرمي نديده بوديم و آنقدر در شب عروسي تقلا و شلوغ كردند كه شب كه به حجلگاه پا گذاشتند مثل لش افتادند وتا صبح خوابيدند. وصبح با خنده براي همه گفتند ـ جاي شما خالي ديشب خواب مانديم ودختر باز غش غش خنديد و بلند بلند به شوهر گفت: ـ اينطوري مي خواهي 30 تا بچه داشته باشيم سال اول كه گذشت آنها 4 تا بچه داشتند. كه دوجفت دو قلوي دختر وپسر بودند.وآنها آنقدر از اين واقعه خوشحال شدند كه تا سر سال يادشان رفت اسمي براي بچه ها انتخاب كنند. تا اينكه يك روز زن به شوهرش گفت: ـ راستي اسم بچه ها يادمون رفت به نظرت اسمشون چي بزاريم(؟) و او سريع در جواب گفت: ـ شنگول و منگول و حبه انگور وبعد زن غش غش خنديد وگفت: ـ لا بد منم مي شم بزك زنگوله پا وبعد نشستند و براي هزارو چندمين بار پياپي كتاب بز بز زنگوله پا را براي هم خواندند. اما هيچ وقت فكرش را نكرده بودند كه ماجراي اسم گذاشتن براي بچه ها بشود يك دعواي درست وحسابي درزندگيشان چون مرد بعد شنيدن هزارو چندمين بار بز زنگوله پا چنان تحت تاثير قرار گرفت كه تهديد كرد اگر اسم بچه ها شنگول و منگول ،حبه انگور نشود با همين دستهايش قلبش را از حلقوم بيرون خواهد كشيد وآن را به خورد بزهمسايه خواهد دادو زن بي اعتنا به اين تهديدات بي سرو ته وآبكي گفته بود ـ خر والدوله اينها 4 نفرند تو اسم سه نفر رابردي ومرد گفته بودآنيكي راهم يك چيزي ميزاريم مثل شنگول پا و بعد خودش كر كر خنديده بود. و سر آخر كه به نتيجه منطقي نرسيدند چون خيلي شلخته بودند داخل حياط پشتي قرار دعوا گذاشتند و با چوب و زنجيرو پنجه بوكس مثل سگ به جان هم افتادند. و تا جا داشتند خوردند و زدند. بطوري كه اهل محله با نردبان آمدند وجداشان كردند.بعدها بعد آنكه بيستمين بچه اشان بدنيا آمد به اينروزها خنديدند وبراي اولين بار در زندگيشان از كارهايي كه كرده بودند پشيمان شدند. زيرا از بچه بيستم به بعد ديگر حوصله اسم گذاشتن نداشتند يكي شان را كره خر صدا مي كردند.يكي را توله سگ يگي را آقاي پدر سگ يكيشان را خانم 22 همين طور تا بالا و بابت اين اسمهاي اجق وجق كلي مي خنديدند ووقتي بچه ها مي گفتند توي مدرسه يا بيرون ما را مسخره مي كنند مرد مي گفت : ـ به هيچ پدر سگي ربط ندارد كه من چه جورزندگي مي كنم و براي بچه هايم چه اسمي انتخاب مي كنم ورفته بودبا تهديد، ميل پرچم را به ناظم مدرسه نشان داده بود وبعد خيلي جدي گفته بود ـ اگر يكبار ديگر كسي بچه هاي مرا مسخره كند خشتكت را بالاي همين ميل ،پرچم مي كنم وآقاي ناظم با همه خشونتش در مقابل اينهمه بي شرمي غش كرده بود اين ماجرا همچنان ادامه پيدا كرد بطوري كه وقتي بچه سيمشان مي خواست بدنيا بيايد وقتي مرد با يك شاخه گل كه از گلدان كنده بود وبيشترشبيه علف بود به بيمارستان رفت خانم پرستار داشت بازنشسته مي شد. و از ديدن مرد بقدري شوكه شد كه ناگهان تمام شخصيت اجتماعي اش را زير پا گذاشت وبه شنيع ترين و ركيك ترين نوع موجود مرد را به فوش كشيد وبعد گفت: ـ ببينم مگر شما دو تا بوقلمون هستيد (؟) ناگهان اشك در چشمهاي مرد جمع شد. ياد روزي افتاد كه به خودش قول داده بود كه 30تا بچه داشته باشند. ياد روزي افتاد كه زنش غش غش خنديده بود وگفته بود: مگر من بوقلمون هستم وبعد ريسه رفته بود كه حتي بوقلمون هم نمي تواند 30تا تخم را به جوجه تبديل كند. وپرستار مات ومبهوت به مردي نگاه مي كرد كه نشسته بود وهق هق گريه مي كرد.بلند شد چشمهايش را پاك كرد. او يك عمر عاشقانه زيسته بود ياد روزهاي بوقلموني اش افتاد وبراي اينكه مطمئن شود كه يكبار ديگر صداي غش غش خندين همسرش را خواهد شنيداسم بچه سي ام را همانجا بوقلمون گذاشت |
|
آخرين داستانم
« مثل چه گوارا» نوشته: سیامک مهاجری
پرنده های غروب روی بالشان انقدر سرخی دارند که گلوله ندارند . آدمها غروبها بیشتر انقلابی می شوند.وقتی پرنده هایی را می بینند که توی خونی غروب همینطور پرواز می کنند و بعد روی لبه دیوار یا سیاهی سیمهای بلند برق ردیف صف می کشند و نگاهشان را از کفترهای چاهی روی گمبد امامزاده می دزدند. حالا غروبها همیشه خودم را در هیئت یک چریک انقلابی فرض می کنم که ریش های انبوه اش را به باد سپرده .نگاهش توی افق مانده و سیگار برگش لای انگشتانش در حال سوختن است مثل چه گوارا! صبحها که از خواب بیدار می شوم سرم پر می شود از خیلات جور واجور وفکرهای بیهوده پر ادعا. مثل پرنده های صبح که بر خلاف قیافه نق نقوی غروبشان انگار که سوار بر دوچرخه 24 رحیم باشند .چنان توی آسمان قرو قمیش می آیند که آدم بی برو برگرد یاد رحیم می افتد که آنوقتها دوچرخه بیست و چهارش را نوار کرده بود و دو تاپرچم زده بود به فرمانش وبا چنان عشقی توی کوچه ها گردن می زد و ویراج می داد که هرکس نمی دانست فکر می کرد پرنده صبح است توی آبی آسمان که دارد برای خودش حال می کند . آنوقتها من تنها کسی بودم که توی محله دفتر شمع و پروانه ای داشتم که عمو رضا از مشهد برایم خریده بود و همه دخترهای محله آرزو داشتند یک بار هم اگر شده حرف اول اسمشان را انگلیسی حک کنم گوشه دفتر . تازه همه می دانستند که تقاشی ام خوب است و اگر یک قلب می کشیدم ویک تیر ازآن رد می کردم دیگر نوالنور می شد واینطور انها می توانستند همه جا جار بزنند که یک نفر انقدر عاشقشان است که اسمشان را توی دفتر شمع وپروانه ای نوشته . اما خودشان هم خوب می دانستند که من عاشق آزاده دختر همسایه بغلی مان بودم که یک خال پشت لبش داشت وسمیه دختر مستاجر پایینیمان گفته بود که روی چاک سینه اش هم یک خال داره مثل خال پشت لبش . اولش سمیه این حرفها را نمی گفت اما وقتی طرح یک لیلی ومجنون را برایش روی یک کاغذ بزرگ کشیدم وقول دادم که به عمو رضا بگویم یک دفتر شمع وپروانه ای هم برای او بیاورد خر شد و قبول کرد هم باهام به انباری بیاد هم خبرای دخترا بخصوص آزاده رو بهم برسونه . توی انباری وقتی سینه هاشو مثل انار چرونده بودم چاک سینه اش رو بهم نشان داده بود و گفته بود: - بیا منم مثل آزاده روی سینه ام خال دارم - مگه آزاده چاک سینه اش خال داره - تازه کجاش دیدی اونجاش هم یه خال داره مثل خال پشت لبش این رو که شنیده بودم با پشت دست محکم زده بودم توی دهنش که تو آنجای آزاده رو از کجا دیدی . به گریه افتاده بود وبعد کلی قسم وآیه گفته بود که بخدا شورت آزاده کش نداشته و تو حموم یکهو از پاش افتاده . یکبار بار هم بهعدها ؟ که موهایش را کشیده بودم و سرش را خواسته بودم بکوبم به دیوار با ترس و لرز مجبور شده بود بگه که یکبار چادر نگه داشته بود که آزاده لباسش و عوض بکنه یواشکی دیده که اونجای آزاده خال دارهآنوقتها هنوز حرفی از انقلاب وانقلابی نبود یا لااقل من نشنیده بودم توی کوچه که فوتبال بازی می کردیم یا وقتهایی که دوچرخه رحیم را کش می رفتم همش به پرو پاچه آزاده نگاه می کردم که یک چادر گل دار سفید سرش می کرد و مثل زنها دم در می نشست و با دخترها شوخی می کرد و تند تند حرف می زد و با آن دندانهای هویجی اش ریز ریز می خندید وهمه را می خنداند . فقط غروبها یک ساعتی بیرون می آمد دخترها عاشق اش بودند . وغروب که سر کوچه پیدایش می شد بازی را رها می کردند و دورش جمع می شدند . سمیه می گفت منبع اطلاعات همه چیز می دونه . از همه چیز خبر داره کلی کتاب خونده چیزایی از پسرا می دونه که آدم شاخ در می آره و بعد عقب عقب می رفت و موذیانه می خندید ومی گفت: - راستی راستی شما و قتی کسی رو گیر نمی آرید به پرو پاچه خودتون می پیچید و خودتنو انگولک می کنید؟! - خوب شما هم خودتون انگولک می کنید - نه من که این کارو نمی کنم - همون دیگه همیشه تنت واسه مردا می خواره وبعد همینطور مات سر جایش می ایستاد - خیلی بیشعوری - سمی خانوم شما از قائله پرتی زنها همه ازدم خودشون انگولک می کنن خیلی بدتر از مردا. آخه اگه اینکارو نکنن دیگه نمی تونن واسه مردا نازو عشوه بیانو انوقت با عرض معذرت باید کل پذیرایشون پرده کرکره کنن بعد ام بیفتن تو حموها مثل شما سوراخ سمبه مردم دید بزنن سیمیه این وقتها نمی توانست جلوی خودش را بگیرد وپقی می زد زیر خنده . یک خنده بی خیال و رها مثل پرواز پرندها توی آبی صبح آسمان .آزاده به همان اندازه که با دخترها گرم بود وصمیمی با پسرها سرد بود ومحلمان نمی گذاشت.روی تخته سنگ کنار خانه شان که می نشست تمام فکرو خیالاش پیش حرفهایش بود که شمرده شمرده برایشان می گفت وانفجار خنده هایی که یکهو پخش می شد توی کوچه وجای خالی پرنده ها را روی درختها می گرفت. من از همان وقتها بود که از چه گوارا متنفر شدم. اول که نمی شناختمش .سمیه اسمش را ازآزاده شنیده بود. اولین بار روی جلد کتابها یش دیده بودیمش همان روزهایی که مثل پسرها کتابهایش را توی دستش می گرفت و روی جلد همه شان عکس چه گوارا بود که یک سیگار برگ گوشه لبش داشت. من آنوقتها فکر می کردم چه گوارا یک خواننده وطنی است مثل داریوش . که همه عاشقش بودند .یک عکس ازش داشته باشند یا یک امضا . بعداها که فهمیدم چه گوارا یک انقلابی کوبا ست . قصد کردم منهم هر طور شده یک انقلابی بشوم و مثل او که از آرزانتین به کوبا رفت .منهم از ایران بروم و در کوبا یک انقلاب راه بیندازم تا آزاده بجای یک غریبه عکس مرا روی جلد کتابهایش بچسباند که هم محله ایش هم بودم. این فکرها همیشه غروبها که روی بال پرنده ها را سرخ می کرد به ذهنم می رسید کنار پنجره می نشستم وتوی خیالاتم مثل چه گوارا می شدم که همه دخترها عاشقش بودند سمیه می گفت برادر آزاده دانشجوی مبارز است می گفت برادرش این چیزها را به او یاد می دهد می گفت چه گوارا از دوستان برادرش جهان است وچه گوارا قرار است با آزاده ازدواج کند. آنوقتها که از دبیرستان بیرون می زدیم با کریم می رفتیم جلوی دانشگاه تهران منتظر می ماندیم تا جهان را تعقیب کنیم و چه گوارا را از نزدیک ببینیم یک روز بلاخره حوالی کافه بهار چه گوارا را دیدیم شلوار کرمش را انداخته بود روی پوتین هایش موقعه حرف زدن ریش های انبوه اش تکان تکان می خورد ویک سیگار برگ را توی دستهای ظریف اش بازی بازی می داد داشت با جهان حرف می زد یکی از عکسهای خودش را می داد به جهان که لابد ببرد وبه آزاده برساند کریم بود که گفت -خودشه - کی؟ - چه گوارا دیگه نفهمیدم دیگه چی شد دل را زدم به دریا رفتم آنطرف خیابون با دست زدم پشتش قتی برگشت یکی محکم خواباندم توی گوشش وفرار کردم . توی کوچه ها که خودم را گم می کردم با خودم فکر میکردم چقدر از چه گوارا ودانشجوی مبارز بدم می آید تازه هر چه دلم خواست فوش آبدار نثار چه گوارا کردم . فرداش که جهان توی کوچه چشمش بهم افتاد و محکم مرا به تخت دیوار کوبید بهش گفتم - آقا جهان من از چه گوارا نفرت دارم هروقت هم گیری بیارم می زنمش - چه گوارا دیگه کی ؟چرا پرت وپلا می گی؟ - چه گوارا همون پسره که دیروز زدم توی گوشش دیگه! ته خنده ای زده بود چشمهایش را بسته بود و آرام با کف دست زده بود روی سرم - خاک بر سرت ... چه گوارا اینجا چیکار می کنه اون بابایی که تو می خوای بزنیش آرزانتینی - پس اون کی بود؟ - اون ابراهیم دوستم بود وبعد کلی خندیدن کتاب جنگ شکر در کوبا را بهم داده بود - فقط یک هفته ای باید بهم بپس بدی کتاب امضای آزاده را رویش داشت (( انقلاب فرزندان خود را می بلعد فرانتس فانون تقدیم به برادرم جهان که وجودم را به ریشه های اتقلاب پیوند زد آزاده)) شاید اگر امضای آزاده روی صفحه اول کتاب نبود روی کتاب را هم باز نمی کردم .توی یک هفته سه بار کتاب را خواندم و فکر کردن آزاده از چی این چه گوارا خوشش آمده که از من نیامده . جهان می گفت :ابراهیم چه گوارا را اعتقادی فهمیده حالا چه مثل ابراهیم اعتقادی چه مثل من که همینطور الله بختکی فهمیده بودمش .همه .همه ما مثل چه گوارا شده بودیم ومن که خودم را برای آزاده این شکلی کرده بودم می دانستم .که هرکس که می گوید مثل هیچکس تیست دروغ می گوید .بخاطر اینکه همه یا مثل چه گوارا بودیم . یا مثل فیدل .یا مثل فانون یا مثل خیلی هایی که مثل ما نبودند . تازه از آن وقت بود که فهمیدم هرچه چه گوارا تر باشی آزاده بیشتر تحویلت می گیرد .یعنی نه همه تحویلیت می گرفتند جلو دانشگاه .دوستان جهان آره همه بیشتر تحویلت می گرفتند آزاده از وقتی فهمیده بود که جنگ شکر در کوبا را خوانده ام و از جهان کتاب می گیرم بیشتر مایل شد من بهشون نزدیک بشم . دیگر آزاده آن آزاده دست نیافتنی روزهای کوچه نبود روبرویم می نشست و برای ما حرف می زد وگاهی با آن دندانهای هویجی اش ریز ریز می خندید. یکبار توی کافه بهار یکی از دوستهای جهان گفته بود - با اون کارمسخره ای که با ابراهیم کردی فکر نمی کردیم به این زودی خودتو بسازی .کتاب بخونی وسری تو سرا دربیاری آزاده این وقتها می خندید ومی گفت - این از اوناست که یک شبه ره صد ساله رو رفته . می بینید خودسازی انقلابی با آدم چی کار می کنه جهان همه را ساکت می کرد - یه لحظه بچه ها تازه با این تیپ اش قول می دم از حالا زده تو گوش جزنی همه خنده کنان می زدند پشت جهان و جهان دستهایش را توی هوا تکان می داد ومی گفت خوب دیگه دست پخت خودمه ببینید چی ازش می سازم اما من نه خودسازی انقلابی کرده بودم نه دوست داشتم این کارها را بکنم .من همه این کارها را فقط بخاطر خوشایند آزاده کرده بودم من فقط کتابهایی را می خواندم که از خانه آنها می آمد. و امضایی نشانی چیزی از او داشت .همه این حرفها را برایش توی دفتر شمع وپروانه ام نوشته بودم . از همان روزهای فوتبال بازی کردن تا تمامی نفرتی که از چه گوارا داشتم .اینکه چقدر کتابهای انقلابی برایم مسخره است .واین تیپ وقیافه ها که فقط برای دلخوشی او زده بودم . از اینکه هیچوقت نمی فهمیدمشان که چرا انقدر دلشان برای همه می سوزد و کار بارشان را ول می کنند و توی کافه ها می نشینند و برای یک روز که خواهد آمد قهوه می خورند وتصمیم می گیرند . تازه این ادا بازی هایشان را بیشتر نمی فهمیدم . وقتی که همه را می شستند و توی بی خیالیشان برای هم فال قهوه می گرفتند. شعرهای انقلابی می خواندند .نوارهای انقلابی گوش می دادند .لباسهای انقلابی می پوشیدند . ولی من همه اینها را دوست نداشتم . من عاشق پرواز کردن های رحیم با آن دوچرخه بیست وچهارش بودم که گردن می زد و توی کوچه ها صدای زنگ اش را توی خالی پرنده ها می پاشید . وباد توی پرچم هایش می خوابید و بچه ها همیشه پشت دوچرخه اش فریاد می زدند و کوچه ها را یکی پس از دیگری پشت رحیم گم می کردند. همه اینها را برای آزاده نوشتم و شب ازدواجش با ابراهیم کادو کردم وهدیه فرستادم و دیگر آنطرفها پیدایم نشد. دیگر نه آزاده را دیدم نه جهان را ونه دیگر هیچ دانشجوی مبارزی را که شبیه چه گوارا باشد. روزی که خبرآوردند همراه با جهان وابراهیم مقابل جوخه آتش اعدام شده کوچه ابری بود و آسمان آرام آرام می بارید . هیچکس جرات نکرد پارچه سیاهی سر کوچه بزند .آقا یدالله پدرشان توی جوب عق زده بود روی عکس های چه گوارا که روی آب تیره روان بود . از همان وقت بود که غروبها به یاد آزاده خودم را در هیئت یک چریک انقلابی فرض می کردم وهمیشه با خودم فکر می کردم وقتی آزاده مقابل جوخه آتش قرار گرفت داشت به چی فکر می کرد
این داستان به ثبت رسیده است .لذا هرگونه برداشتی از این اثر منوط به اجازه کتبی از مولف آن است |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
داستان سودای کلمه است. که همواره مرا به تنهایی می خواند .به در خود بودن با خود بودن وزیستن همچون شکل تنهایی خود که مانند دهان مرگ وسوسه انگیز وپر التهاب است
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان هایم مقالاتم نوشته های شخصی از دیگران |
|
RSS
|