![]() |
![]() |
|
|
آیا آمریکا دیگر وجود ندارد؟! مارکس در یکی از این نامهها در سال ۱۸۵۷ میلادی، در کمال اعتماد به نفس، سقوط کامل بازار مالی آمریکا – وال استریت – را پیش بینی کرد و خطاب به انگلس نوشت:« بحران و سقوط مالی در آمریکا، مایه بسی مسرت است. این بحران به این زودیها به پایان نخواهد رسید.»
با تصویب نشدن طرح 700 ملیارد دلاری نجات مالی در کنگره آمریکا جهان در شوک عمیقی فرو رفت در بلژیک ,لوکزامبورگ ,هلند و بریتانیا چند بانک بزرگ ملی شد!آیا باید گفت که رویای لیبرالیسم به کابوسی تلخ بدل شده است .شاید لیبرالیسم که زمانی توسط فوکویاما به عنوان آخرین مدل حکومت داری معرفی شده بود هیچ گاه اینچنین تنها و سرگردان نبوده است دیرزمانی در اتحاد جماهیر شوروی زمانی که جهان در فضای دوقطبی آنروزها دسته و پا می زد وکمونیست بعنوان دایه دار عدالت, بخشی از جوامع فقیر را که رویای دگر بودن را می طلبدن گرد خود آورده بود تا به جای تضاد های سرمایه داری به حقیقتی پناه ببرند که همگان در آن یکسان بودند و پرولتاریا غایت آن!اما با فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی سرمایه داری بیش از هرزمانی احساس کرد که آنچه دررویای آمریکایی جستجو می کرد باطل نیست و عدالت هم اگر قرار بر اجرایش است با پول شدنی است نه با میتینگ وسخنرانی وهیاهو پس باید در نهایت خودشیفتگی خود را نمایش می داد و به آنچه قرنی برای آن جنگیده بود مباهات می کرد پس پر بی راه نبود که از آستین فوکویامایی را بیرون بیاورد که با اطمینان بگوید این آخرین مدل رهایی است که بشر تجربه می کند. چه غروری فراتر از این وقتی که سرمایه داری با خود تصور می کرد که مارکس آن پیامبر آلمانی با هر آنچه داشت ونداشت سپر انداخت پس دیگر از انیشتن و نظریه نسبیت اش چه باک؟! پس هر آنچه ما می گوییم حقیقت است و این حقیقت مطلق است!آن زمان شاید فوکویاما فکر نمی کرد که به جایی بلشویسم طالبانیسم در راه است و اگر بلشویسم ها پشت میز مزاکره خط و نشان می کشیدند و با تعداد بمب های اتمی شان آمریکا را به وحشت می انداختند, طالبانیسم ها بی بمب اتم وزرادخانه هسته ای هواپیمایی را می ربایند و آنچه تنها در حرف بود را چنان ساده به عمل تبدیل می کنند که جهان انگشت به دهان می ماند که بقول معروف چگونه این مورچه را یارای نبرد با آن فیل است که کمونیست را با همه بزرگی به زمین زد و حال از مهار دو هواپیما به بزرگترین برج های اقتصادی جهان عاجز است!! .البته باید متذکر شویم چندی پیش مقاله ای خواندم از فوکویاما که براعت طلبیده بود از آنچه به زبان آورده بود و در آن مقاله گفته بود که براستی ندیدیم آنچه در زیر پای ما می گذشت و مدام در قد و قامت خود به دنبال حریف می گشتیم! چه کابوسی بزرگ تر از این براستی که بانکهای بزرگ دنیا به سرعت در حال دولتی شدن هستند آن غرور کجا و این حقارت کجا ؟اساس نظریه لیبرالیسم رها کردن همه چیز و سپردن هر آنچه هست به مردم بوده زیرا آنها معتقد بودند با پا پس کشیدن دولت از اقتصاد قدرت در جامعه توزیع می شود و بازار به عنوان رکن اساسی لیبرالیسم خود به تعدیل خود می پردازد و اساسا دو شق تاریخی عرضه و تقاضا شکل حقیقی خود را طی می کند و نقش دولت جز برهم زدن این مبادله هیچ ثمری ندارد و آنچه از این طریق شکل بگیرد بازار نیست وقسی هذا علیها اما حال بانکها و موسسات بزرگ مالی به سرعت توسط دولتها دولتی می شوند و چیزی نمانده بود کنگره آمریکا بزرگترین مداخله دولتی خود را در طول تاریخ آمریکا با تصویب این طرح به سرانجام برساند و همین دولتی که می خواست در زندگی خصوصی مردم هیچ ورودی نداشته باشد حال بدهی تک تک شان را به عهده بگیرد و دقیقا پشت کند به 150 سال دستاورد عملی لیبرالیسم درآمریکا که نمایندگان به داد رسیدند و به بوش نادان متذکر شدند نجات اقتصاد آمریکا به بهای پس زدن رویای آمریکایی؟اما آمریکا باید بین این دو راهی یکی را برگزیند یا نجات اقتصاد ویرانش را یا رویای آمریکایی و آنچه قرنی بر آن پافشاری کرد و به خود بالید به جهان خندید!حال باید یا این آخری را برگزیند و چون آخرین سالهای دوام اتحاد جماهیر شوری خوش باشد به آنچه دارد یا به نجات اقتصادش بیندیشد یعنی خوردن خود از درون و نابود کردن قصر رویاهایی که بعد فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی گویی انتهایی بر آن نبود چه انتخاب تلخی برای این پدر سالار که یا باید زیر دیوار کج بخوابد و مقتدر باشد یا دیوار بریزد و اقتدار را هم! حال که لنینگراد در کنار دریای بالتیک به آرمی خفته است وخوروشچفی نیست که در سازمان ملل کفشش را درآورد و رئیس جمهور آمریکا را به آن شکل مزحک تهدید کند وبا آن منش کارگری اش آمریکا را به سخره بگیرد حال این خود آمریکاست که به مزحکه خود می پردازد و با همان لیبرالیسم تافته جدابافته اش به جان خودش می افتد شاید اگر این طرح قرار بود 50 سال پیش به تصویب برسد دنیا اینقدر آرام و درسکوت نمی نشست و اخبار را مرور نمی کرد و آمریکا بجای نگرانی از سخنرانی احمدی نژاد در مقر سازمان ملل باید با تحقیر پای سخنرانی آتشین خوروشچف یا لنین یا استالین می نشست تا با جملات تند لیبرالیسم را به باد حمله می گرفتند و در چانه زنی های دیپلماتیک این روس ها بودند که شاد و سر دماغ به کشورشان باز می گشتند اما حال جهان تغییر معنا داری کرده است کسی را یارای شنیدن سخنرانی های آتشین نیست کسی هم نیست که آن را ایراد کند دیگر کسی را گوش شنیدن موعظه های اخلاقی نیست حال دیگر همه حتی در خود آمریکا به این نتیجه رسیدند که نادیده گرفتن آنچه در حاشیه ها می گذرد و برتری دادن متن به حاشیه چه عواقب وحشتناکی بدنبال دارد وپدیده طالبان از دل تضادهای سرمایه داری بیرون آمد جایی که آمریکایی بودن یک برتری بود.اما خودشیفتگی آمریکایی چیزی جز در محاق گذاشتن خود برجای نگذاشت و آخرین موج آن نیز با بحران مالی به وجود آمده به زیر آب رفت شاید باید با ژان فرانسوا لیوتار هم صدا شد که عصر فراروایت ها به پایان رسیده و جهان آینده جهانی مطعلق به خورده فرهنگ هاست که نادیده گرفتنشان فاجعه بار خواهد بود! |
|
به مناسبت تولد گانش خدای بزرگ هندوها
هند بر سر یک دو راهی تاریخی ...
شاه بازگشت!قصد دیدار همسر کرد شاه بانو در حمام بود و پسر که پدر ندیده بود راه بر او بست پدر شمشیر کشید و سر از تن جدا کرد وفرزند تلف شد! مادر چون بیامد شیون بسیار کرد و پدر را بانگ زد آنکه گردن زدی فرزندت بود شاه بر آشفت در آن دم فیلی گذر می کرد شمشیر کشید و سر فیل به جای سر فرزند گذاشت و این گونه شد که بر طبق روایاتdiwalli(جشن سال نو تقویم هندوها)تولد دوباره گانش ganeshاز سر گرفته شد گانش اولین فرزند شیوا و پارواتی خدای هوش و ذکاوات است .بعضی مفسرین شرح داده اندکه نام خدای گانش به معنی خدای صاحبخانه است در فرهنگ اولیه سانسکریت در باره گانش آمده است:"آن یک کسی که یک عاج دارد!" آمده است که پارواتی گانش را از چوب درخت صندل خلق کرده و روح در او دمیده این روزها درسرتاسر خیابان های هند مجسمه های ریز و درشتی دیده می شود از خدای بزرگ هندوها گانش که امروز تولدش است تمام خیابان ها آذین بندی شده و قرار است این مراسم پس از 12 روز با ریختن مجسمه های گانش در دریاچه حسن ساغر به پایان برسد
![]() در ادامه مطلب |
|
نکاتی در باب هرمنوتیک توضیح :با توجه به برگزاری کارگاه مبانی نقد ادبی در زمستان سال گذشته عدهای از دوستان از من خواستند فیلم جلسه هرمنوتیک را در اختیارشان بگذارم اما تلاش های من برای گرفتن فیلم ضبط شده آن کلاس از حوزه هنری شاهرود بی نتیجه ماند وآنها متسفانه تاکنون در این زمینه همکاری با من نکرده اند با توجه به اهمیت بحث آن جلسه مجبور شدم چکیده ای از سرفصل های هرمنوتیک را بر روی صفحه بیاورم هرچند که نوشته کنونی بیشتر شکل تالیفی دارد وهرگز از جامع بودن بحث های آن جلسه بر خوردار نیست اما به هر رو مطلبی است که نمی تواند خالی از توجه باشد دربحث هرمنوتيك بايد كمي محتاتانه سخن گفت زيرا بعلت گستره بحث وآراي متفاوتي كه در بين متكلمان اين نحله وجود دارد ممكن است منجر به زائل شدن اين پژوهش گردد. در پارادايمي ترين شكل مبحث هرمنوتيك بايد ابتدا به ريشه شناسي اين واژه بپردازيم هرمنوتيك از واژه يوناني هرمينا به معناي گشودن رمز از خداي هرمس ريشه گرفته است .كه در اساطير يوناني هرمس خداي نويد دهنده وپيام آور بود ارسطو هرمينا را صرفا گشودن رمز تمثيل نمي دانست بل تمامي سخن و دلالت ومعنا را در اين عنوان جاي مي داد با نوشته هاي آگوستين قديس ؛ هرمنوتيك همچون علم تاويل مطرح شد. واژه تاويل در ميان اديان الهي از ريشه كهني نشات مي گيرد در كابالا و عرفان يهودي از كتاب آفرينش ياد شده است كه رسيدن به تاويل نهايي اش در حكم پايان هستي است ميان مسلمانان اخوان الصفا، حروفيان ، اسماعيليان ، باطني ها واهل تصوف تاويل رمزي كلام خداوند را يكتا راه سعادت مي شناختند. در تاويل كلاسيك متني كه از سوي خداوند نوشته شده است داراي معنايي باطني است كه كشف آن براي انسان غير ممكن است وتنها ميتواند به معناي ظاهري متن رجوع كند اما خود واژه تاويل در زبانهاي فارسي وعربي به معناي بازگرداندن چيزي به اول و اصل آغازينش است .تاويل در هرمنوتيك كهن بدين معناست كه متن به هر رو معنايي دارد .كه در اين مورد مخالفان وموافقاني وجود دارد اما شاخه اي ديگر در هرمنوتيك وجود دارد كه معناي اصيل را مي پذيرد ولي آن را به نيت مولف مرتبط مي داند در ميان طرفداران كلاسيك هرمنوتيك آگوستين قديس ،از تمايز معناي نخستين يا گوهر هر واژه ،با معناي نخستين آن آغاز مي شود آگوستين هرگونه بيان مجازي را قابل تاويل مي دانست به گمان وي نامهاي خاصي كه در كتاب مقدس آمده است معنا هاي رمزي نهفته دارد و مي پرسد آيا عيسي مسيح با نامگذاري شمعون به پطروس ثابت نكرده است كه نامهاي قديسان دلخواه ومتكي به گزينش فردي نيست . آيين مسيحيت استوار به هرمنوتيك زبان است نقطه عطف تاريخ تاويل هاي مسيحي پيدايش مذهب پروتستان است متالهين پروتستان از جمله مباحث سوئدنبرگ در انديشه هرمنوتيك اهميت زيادي دارد او معتقد بود كه همچون سه آسمان اعلي،مياني، سفلي سه تاويل قدسي،معنوي وطبيعي داريم معناي طبيعي همان معناي ظاهري است كه به آن معناي ادبي مي گوييم .معناي معنوي مفهوم ومعناي باطن متن است كه درك آن كاري لست دشوار اما ممكن ،معناي قدسي فهم باطن باطن متن است كه درك آن براي ما آدميان فاني ناممك ن است . تكرار حوادث اعلي در دنياي خاكي ، در عرفانم اسلامي بحثي يكسر آشناست هر حكايت بيان يا تقليد رخدادي بيرون زمان ومكان است هانري كربن معتقد بود كه واژه عربي حكايت به دو معناي داستان وتكرار است تمامي حكايت هايي كه در اين جهان مي گذرد ، تقليد حوادثي هستند كه در جان يعني در سماوات رخ مي دهند به همين دليل معناي آنها نيز در جهان ديگر يعني در عالم قدس دانسته است حكايت هايي كه در قرآن مجيد آمده اند داراي معنا هاي قدسي ، باطني و مرموزي هستند كه رخدادهايي در جهان معنا را تكرا ر مي كنند . اخوان الصفا از جمله نخستين گروه انديشگران مسلمان بودند كه نتنها ميان ظاهر و باطن قرآن مجيد ، بل ميان ظاهر وباطن علم دين وشريعت نيز تمايز قائل شدند آنان به سه گونه متمايز از علم باور داشتند علم ظاهر، چون شناخت احكام وآگاهب به علم اخبار و روايت ها وحكايت ها ،علمي ميان ظاهر و باطن ، كه انديشه در احكام و دقت در معاني ،تفسير تاويل و تنزيل در آن جاي دارد . وسرانجام علم باطن كه شايسته مومنان راستين و جويندگان علم وحكمت است از تمايز ظاهر وباطن به تمايز ظاهر وباطن مي رسيم تفسير ، بيان معنا هاي ظاهر قرآن مجيد است .تفسير ،بدين بيان شناخت واژگان ، قاعده هاي دستوري ، قاعده هاي ادبي وزبانشناسيك ،اشارات تاريخي ،حقوقي وغيره است . هدف تفسير درك دقيتر خوانند از متن است تفسير اهميت زيادي در ادراك معناهاي متن دارد . تاويل اما به معناي بازگرداندن چيزي به اول يا اصل ،يا سرچشمه هر چيز است . گاه تفسير معنايي چندان گسترده مي يابد كه شامل تاويل هم مي شود همچون مثال تفسير ملاصدرا كه در واقع تاويل كتاب است در اين مورد ملا صدرا ،حتي اتفهيم باطني ياد كرده است كه شناخت رازهاي درون متن است اما با اينهمه ومقدمه اي كه در بالا آمد آنچه كه بعدها مارتين هايدگر تحت عنوان پديدارشناسي هرمنوتيك ناميد بحث متفاوت با انچه بود كه در هرمنوتيك كلاسيك از آن مراد مي شد هرچن در كليت وامدار همان ريشه ها بود. در مباحث هرمنوتيك مدرن هرگز وجود معناي باطني در متن محلي از اعراب ندارد واگر معنايي هم وجود داشته باشد هرگز در اختيار شخص خاصي نيست و خوانش هر فرد از متن با افراد ديگر متفاوت است و هيچ خوانشي بر خوانش ديگر برتري ندارد از اين روست كه رولان بارت مي گويد ديگر منتقد قول بي شاخ و دمي نيست كه از معناي نهايي متن آگاهي داشته باشد و ديگر اصلا وظيفه او نيست كه متن را براي خواننده معنا كند .معنا در جايي نهفته نيست ومنتقد هم كاشف آن نيست او هم تنها به اندازه همگان از متن سهم دارد . براي رسيدن به نظريات رولان بارت علم هرمنوتيك كه اينك برچسب علم را نيز به سختي حمل مي كند را پر فراز ونشيبي را پشت سرگذاشت بحث هاي شلايرماخر ،گادامر ،ريكور،هابرمارس و ياس ازجمله جدل انگيز ترين ودر عين حال راهگشا ترين مباحثي بود كه در خدمت هرمنوتيك وتفسير متن قرار گرفت. شلاير ماخر هرگونه تلاش براي شناختن متون از راه زندگي مولف آنها را محكوم به شكست مي دانست و مي پرسيد آيا ما چيزي از زندگي افلاطون وارسطو مي دانيم . شلاير ماخر اساسا به نيت مولف باور نداشت و مي گت مولف از آنچه آفريده بي خبر است و همواره سويه هايي از اثر خود را نمي بيند تاثير هرمنوتيك شلايرماخر بر هايدگر و شاگردش بولتمان بر كسي پوشيده نيست بولتمان در مقاله مساله هرمنوتيك (1950)تاكيد كرد كه در هر تاويل نكته مهم و آغازين مناسبت هستي شناسانه اي است كه مولف و تاويل كننده با موضوع تاويل ،يا نكته هاي اصلي مورود تاويل درمتن برقرار كنند . درمورد ديلتاي نيز بايد افزود فهم نظريه وي در مورد تاويل بايد تمايزي كه او ميان دو گونه عملي شناخت علمي گذاشت اهمييت اساسي دارد به نظر او شناخت در علوم فيزيكي ،از شناخت در علوم انساني يا تاريخي جداست . روش علوم فيزيكي ابژه اي است كه ساخته انسان نيست به خلاف،روش علوم انساني گامي است به سوي شناخت و ادراك معناي پديدارهاي تاريخي مورد شناخت و موضوع اين علوم خود سوبژه يا شناسنده را نيز در بر مي گيرد روش علوم فيزيكي يا طبيعي روش استقرا علمي است .وروش علوم انساني تاويل است. با اينهمه تاريخ پر فراز ونشيبي كه علم هرمنوتيك دارد و توضيح آن در اين مجال نمي گنچجد اما يك نكته اساسي را بايد در هرمنوتيك در نظر داشت كه آغاز پژوهش حاضر نيز است و آن اينست هزمنوتيك درست آنجا به معناي كامل واژه آغاز مي شود كه معناشناسي كار خود را به پايان رسانده و قادر به پيشرفت نباشد . |
|
چت نظامی به قامت کارناوال
روزگاري اگر كشوري به سه ابزار توان ديپلماتيك، قدرت نظامي و امكانات و تواناييهاي اقتصادي مجهز بود، بيترديد كشوري قدرتمند و داراي اعتباري بينالمللي مي گشت. اما بعد نيمه دوم قرن بيستم گزينهي ديگري به آرامي مطرح شد كه چندي بعد به مهمترين و اساسيترين عامل موفقيت هر كشوري تبديل شد كه بيشتر از بقيه در آن سهيم مي شد و به مرور، آن سه عامل ديگر را به حاشيه سوق مي داد. اين عامل چيزي نبود غير از رسانه. اگر زماني نه چندان دور راديوهاي ترانزيستوري جالبترين و عجيبترين اخبار را به دورافتادهترين نقاط دنيا ميبرد با آمدن تلويزيون تكثير و جهش علم توسط جعبهي جادو خيلي سريعتر از آن چيزي كه فكر مي شد مرزها را درنورديد و به واسطهي تلفيق صدا و تصوير حقايق جامهي آراستهتري براي عوام پيدا كرد. اما اين پايان ماجرا نبود. كامپيوتر، ماهواره و اينترنت اين جهش را به حداقل خود رساند. ديگر اطلاق دهكدهي جهاني حرفي نو بر سر آرمانگرايي نبودكه عين واقعيت و شكل ملموس هرروزهي مردم جهان شد. حتي كم كم آنقدر ارتفاع ديوارهاي شخصي افراد بالا رفت تا آنها داخل اتاقهاي كوچكشان به كامپيوترهاي شخصيشان پناه ببرند و حتي ارتباطي كه مي توانست بين دو انسان در فاصلههاي عميق مرزي ايجاد شود بيشتر از رابطهي افراد با نزديكان خود شد. پديدهي جانبي ديگري كه همراه اينترنت وارد زندگي مردم شد پديدهي چت بود و از آن رو پديده نام گرفت كه به راحتي ديوارهاي ضخيم فردگرايي و زندگي خصوصي افراد را كه با مدرنيته آمده بود در هم ريخت و به خصوصيترين لحظات افراد راه پيدا كرد. مهمترين ويژگي چت اين است كه جهان را در معرض يك گفتگوي همه جانبه قرار مي دهد و اين گفتگو از دل كارناوال بيرون مي آيد كه منجر به شكلگيري رمان از نوع چندصدايياش مي شود. پوليفوني يا چند آوايي اصطلاحي است كه در موسيقي به كار مي رود. ملودي راستاي افقي يا خطي موسيقي محسوب مي شود و هارموني راستاي عمودياش. دقيقا در نقطهي برخورد و تصادم اين دو گفتگو شكل مي گيرد. نظام چت را مي توان نوعي كارناواليسم دانست، زيرا كارناوال از ديد باختين اين است كه زبان و جهانبيني حاكم را به مضحكه مي گيرد و تلاش براي واقعبيني و بررسي قضايا از ديدگاه متفاوت را دارد. در كارناوال است كه چندصدايي مطرح مي شود. طبقات اجتماعي واژگون مي شود و همچون نمايش بالماسكه هر كس پنهان در نقابي صورت و شكل خود را حذف مي كند و ديگران را به گفتگويي آزاد فرا مي خواند. در نتيجه اين گفتگو به قول باختين دنياي خنده است. چيزي كه باختين خود در كتاب آثار رابله و فرهنگ مردمي در سدههاي ميانه و رنسان در پي اثبات آن بود. وي در فصل نخست اين كتاب با نام رابله و تاريخ خنده، به اين جملهي الكساندر هرتسن اشاره مي كند: «كاري جذابتر از نگارش تاريخ خنده نيست.» به قول باختين بعد از رنسانس بود كه طنز و هجو جايگاه واقعي خود را يافت. نمونههاي اين خنده و كارناوال را به وضوح در نمايش سياهبازي و روحوضي خودمان ديدهايم يا جشني كه هر ساله بعد از روزهي چهل روزهي كه به آن انابت گفته مي شود برپا مي شود. در اين جشن يك هفتهاي جمله سياستمداران و مقامات رسمي را به مسخره و انتقاد مي گيرد يا مراسم عيد پاك كه هر ساله در نخستين يكشنبه سال برپا مي شود. اما چت يك كارناوال جهاني، همهگير و مدرن است. در كارناوال چت احتياج به ماسك زدن و پوشيدن لباسهاي رنگارنگ نيست زيرا مهمترين ويژگي اين كارناوال غياب مولف است. مولفي كه از قرن نوزده به بعد سر و شكلي پررنگ تر پيدا كرده بود و نام زرينش همواره جلوتر از اثرش در حال حركت بود اينك در اين كارناوال جهاني به مرگ خودش تن در داده است و به متن بازگشته است. در نظام چت همچون كارناوال هر چه مقتدر، سخت و سفت يا جدي است واژگون مي شود اما چيزي كه كارناوال چت را با كارناوالهاي ديگر متمايز مي كند غياب مولف است كه در كارناوال چت حاكم است زيرا باختين به واسطهي نظام انديشگانياش كه متاثر از ذهن و زبان روسي است به فربه كردن كذايي مولف در غالب چهرههاي رنگارنگ شركتكننده در كارناوال اهميت مي دهد. اما در كارناوال چت با حذف كامل مولف اين شكل پولي فوني و چندصدايي آزادانهتر و بدون حضور قيممآبانه خود شكلي انفجاري تر و معترضتر دارد. ويژگي ديگر اين نوع كارناوال تكيه بر كلمه در رسيدن به نهايت ايجاز است. چيزي كه نه تنها در كارناوال هاي گذشته وجود نداشت بلكه حتي اين هجو كردن و به نقد كشيدن با زيادهگويي مترادف مي گشت. در چت كلمه در نهايت اختصار خود چه از نظر محتوا و چه از نظر شكل قرار دارد. جنس گفتگو در چت را مي توان به جنس عادتهاي رفتاري يك جامعه تعميم داد. حتي به شكل يأس يك جامعه، زيرا چت اصلاً يك نظام زباني است نظامي كه برخلاف نظام زباني فردينان دوسوسور –زبانشناس سوئيسي- دالهايي الزاماً براي رسيدن براي رسيدن به مدلول نيست. در نظام چت نظام دالها بسيار محدود است اما سرريز مدلولها بسيار گسترده و اين نشات گرفته از يك ايجاز و خلاصهگويي مدرن است. با نظام چت انسان دوباره به لوگوس بازگشته به كلمه، كلمهاي در عصر كلاسيك بسيار مقدس بوده است تا حدي كه خداوند تنها خود را به وسيله كلمه به انسان معرفي كرده است. خداوند در قرآن است كه به قلم و آنچه نوشته مي شود قسم مي خورد. در ابتداي انجيل يوحنا هم مي خوانيم: « كه در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و خدا كلمه بود.» و مهمترين وجه كلمه پوشيدگي است. عنصري كه خداوند به وسيله آن پوشيدگي اختيار مي كند. در نظام چت هم چيزي كه بيشتر ايجاد علاقه مي كند اين پنهان شدن در پشت واژه است كه معناي فرديت شخصي را عقب و عقبتر مياندازد. در واقع كلمه همان ماسكي است كه در كارناوالهاي كلاسيك بر چهرهي افراد مي بينيم و اين كاركرد كلمه ما را از شكل ظاهري احوالپرسي كردنهاي معمولي وارد يك فضاي بينامتني بين انسانها مي كند كه مي تواند سرآغازي براي انسانشناسي مدرن باشد. با اين حساب حال مي توان با جرئت اذعان كرد كه نظام چت همچون همهي كارناوالها يك متن است. با مولفين مردهي بيشمار، بازي دالهاي فراواني است كه هرگز به مفهومي واحد نميرسد زيرا چندصدايي و گفتگو جزء لاينفك آن است. بايد منتظر ماند و ديد كه دنياي كارناوالي چت با همهي شكلهاي ظاهري ناهنجارش چه تاثيري بر ذهن و زبان رمان آينده خواهد داشت تاثيري كه نه تنها بر رمان كه بر شكل زبان و ذهن جامعه هم تسرّي پيدا خواهد كرد. |
|
(( ارتش نوستالژياي فرم گرايي توتاليتاريسم)) درهر نيروي نظامي فرم بر محتوا ارجحيت دارد و اگر محتوايي وجود دارداز طريق فرم ميسر مي شود به همين جهت فرم نيروهاي نظامي (رژه - پوشش- احترامات ) تعيين كننده محتواي موجود در آن است و افراط در اين فرم است كه باعث به وجود آمدن قالب مي شود .پس افراط در فرم نتيجه اي جز قالبي شدن و بسته شدن دايره محتوا ندارد . فرم گرايي مطلق نيز در ادبيات منجر به قالبي شدن و زبح خلاقيت مي شود . در غزل كلاسيك هم آنچه مهم بود فرم غزل بود . اصولا در هنر كلاسيك قالب و نظم رياضي وار حرف اول را مي زد . اما فرم گرايي مطلق در ادبيات چه ارتباطي با فرم گرايي در نيروهاي نظامي دارد. ارتش(1) محصول جامعه مدرن است و جايگزيني است بر سيطره و نفوذ هنر كلاسيك. آن اعتبار و اهميتي كه شعر وهنر در مجيز گوييهاي درباري داشت اينك به سادگي در نظامي به نام ارتش خلاصه شده است.براي توجيه وبسط اين مسئله بايد به نكته اي اساسي توجه داشت و آن اين است كه چرا بعد ازشكستن ديوارهاي بلند هنر كلاسيك و خرد شدن فرم وتبديل شدن آن به واحدهاي جزئي كوچك همچنان قالب و فرم نيروهاي نظامي از همان بن مايه كلاسيك بهره مي برد؟به بياني ديگر چرا تفكر حاكم بر نيروهاي نظامي پا به پا وهمگام با انديشه وساحت هنر پيش نرفت و حتا متصلب تر و قالبي تر شد. ارتش را بايد در هر كشوري نماينده خواست پوپوليستي گري معرفي كرد. جايي كه شكل توده وار اهميت وافري دارد.توده هاي بي شكلي كه سياهي لشكران نمايش قدرت فرمانروايانند. اين توده هاي بي شكل هدفي ندارند آنها وسيله اند و نقشي ندارند جز نقش آرايشي و شكل دهنده به محتواي قدرت. از اين رو تغيير نكردن ارتش را بايد نشانه خواست پنهان همه دولتها به حفظ يك پايگاه پوپوليستي دانست . زيرا يكدست كردن. خواست مطلق تمام نظامهاي پوپوليستي است اگرچه اكنون به واسطه نفوذ گفتمان ليبرال دوكراسي وانشعابات آن دولتها ديگر نمي توانند خواستهاي پوپوليستي خود را همچون گذشته عيان كنند اما با كاركردي كاملا نشانه شناسانه آن را در نظامي به نام ارتش پنهان كرده اند . درواقع ارتش ناخودآگاه پوپو ليستي همه دولتها با همه اداعاهاي دموكراسي و پوراليسم خواهي است .به همين جهت بود كه فو كو پيوسته به ليبرالها مي تازيد و آنها را استهزا مي كرد و مي گفت ميان فن آوري سياسي غرب و شگردهاي خشن استالين در گولاك تفاوتي وجود ندارد هردو وجوه مختلف اعمال قدرت سياسي است. پس از عصيان هنر مدرن با تمام شالوده شكني هايش بر اقتدار هنر كلاسيك بود كه زنگ خطر براي دولتها به صدا در آمد و ارتش بيش از هر زماني اهميت خود را باز يافت و جايگزين هنر درباري كه حافظ مناسبي براي خواست پوپو ليستي گري بود شد تا محافظ قالبها و خواستهاي پنهان حكومتها باشد در واقع ارتش ابزار مدرن تر و كارآمد تري بود براي مجيز گويي و حمايت مقتدر تر از حكومتها و علت اصلي اين عدم تغيير در ارتش را بايد در علاقه همه حكومتها به حفظ فرمها و قالبهاي كلاسيك دانست. در واقع شالوده شكني هنر مدرن جنگي با ساختار هنر كلاسيك نبود كه در واقع جنگي با صف آرايي دولتها به نمايندگي ارتش بوده وهست. تشكيل و تجهيز ناتو و تشكيل نيروهاي نظامي مشترك تاييدي است بر اين مدعا كه منش ليبرالي جز در تئوري ونظر خيال خامي بيش نيست . و اين حفظ فرمها و قالبهاي كلاسيك توسط ارتش حامل پيامدهايي نيز مي تواند باشد. تا حكومتها هر زمان اراده به بازگشت كردند به راحتي با انجام حداقل يك كودتا شرايط را به ناخود آگاه مورد علاقه خود بازگردانند .اين نشان مي دهد كه جامعه جهاني فراي سخنان و ادعا هايي كه بر مردم سالاري. حقوق وآزادي هاي فردي دارد خواستار يك نظم پاندول وار و همسو با هدفهاي خود است. تا هرزمان كه اراده كردند با تكيه بر ارتش خود ساخته خود همگان را به يك پوليستي گري و خواست توده اي بازگردانند . به طوري كه در كودتاي 28 مردار 32 ديديم كه چطور مدرنيزاسيون محمد رضا پهلوي براي بازگشت به ماهيت استبدادي وخواست پوپوليستي گري خود با تكيه بر ارتش همه چيز را به قالب اوليه خود بازگرداند. يا بعد از واقعه 11 سپتامبر چگونه پليس آمريكا براي بازگشت به نظم پاندول وار خواست دولت آمريكا در لواي مبارزه با تروريسم و بنيادگرايي به آزادي وحقوق مسلم برخي شهروندانش متعرض شد . در حالي كه به قول دريدا آمريكا در حالي مدافع مبارزه با تروريسم شد كه كشورش بزرگترين مكان پناهنده تروريستها در جهان بود پس آيا خواست واقعي آمريكا مبارزه با تروريسم بود يا ترس از فرو پاشي قالبها؟ دريدا به درستي تاكيد مي كند كه آمريكا دشمن واقعي خودش را نمي شناخت آمريكا نيك مي دانست كه بن لادن در افغانستان نيست. از طرفي ادعا مي كرد كه جنگي با مردم افغان ندارد . پس آمريكا در افغانستان به دنبال چه مي گشت ؟ آنها بيشتر از تروريسم نگران پرستيژ وقالب نفوذ ناپذير خود بودند كه در حال نابودي بود. آمريكا هرگز براي مبارزه با تروريسم به خاور ميانه نيامد آنها تنها بدنبال آن بودند تا به وسيله اعمال قدرت خواست پوپوليست گري جهاني به نفع خود راحفظ كنند . اينها همه نشان مي دهد كه ما هرگز از زندگي گله وار خود فاصله نگرفته ايم . بلكه آنرا به شكلي كاملا مدرن ميني مال و محدود كرده ايم در حقيقت زندگي گله وار كلاسيك خود را با يك فرم نشانه شناسانه در نظام قدرتمند و آهنين ارتش متمركز كرده ايم از اين منظر هرگونه ادعاي بعد امنيتي داشتن ارتش ادعايي سراسر توخالي وبيهوده است . زيرا محتواي ارتش خود يك محتواي آشوب طلب است . به طور مثال ارتش در زمان ديكتاتور سابق عراق )) صدام حسين)) يك بعد امنيتي نبود. بلكه مهمترين عامل رعب و عامل اصلي سانسور و خفقان ملي بود . بطوري كه ديديم در هنگام جنگ با آمريكا نه تنها نتوانست برقرار كننده امنيت باشد بلكه حتي در اثر مقاومت به ظاهر نظامي خود باعث شد مليون ها انسان عراقي به خاك خون كشيده شوند .حتي اين ارتش مكانيزه نتوانست امنيت صدام را به عنوان حاكم بلامنازع عراق حفظ كند . ارتش آمريكا هم بيشتر از آنكه سمبل اقتدار و برقرار كننده دموكراسي باشد سمبل به رخ كشيدن تجهيزات تكنولژيكش بود تا اينطور اعمال قدرت جهاني كند. بقول والتر بنيامين :(( گرايش دولت بر اين است كه با تهديد . به طور مشخص خشونت را به انحصار خود در آورد)) و رفتارهاي بعدي آمريكا نشان داد كه جز انحصار خشونت و ايجاد فضاي رعب ووحشت عمومي هدف ديگري ندارد. پس مي يبينيم ارتش آمريكا هم نويدي از امنيت نمي دهد تنها رعب و وحشت جهاني مي ماند وبس. اگر اقتداري هم بود بيشتر مرهون تكنولوژي بود تا ماهيت ارتش و اباذزري در كتاب نيويورك.كابل به در ستي اشاره مي كند كه آمريكا به وسيله تكنولوژي شجاعت را از سربازانش گرقت. آمريكا يي ها به وسيله تكنولوژي خود. امنيت را در دنيا برقرار نكردند .واين را همگان مي دانند . آنها تنها به عنوان يك ابر قدرت. جامعه جهاني را به نظم و ناخودآگاه مورد علاقه خود مجبور كردند. زيرا اگر آنها توانايي برقراري امنيت را داشتند با آن پليس پيشرفته ومنظم خود انگشت به دهان نمي ايستاندند تا برجه اي دوقلو در بزرگترين مركز تجاري آنها فرو بريزد و آنها تنها تماشگران صرف باشند .بايد به درستي اعتراف كرد اكنون ارتش با همه محتواي به ظاهر بزرگش تنها وتنها بايد يك سمبل نوستالژيك از فرم وقالب كلاسيك باشد وبس !
1. مراد از ارتش در اين مقاله هر نيروي نظامي وامنيتي مي تواند باشد
سيامك مهاجري 15 خرداد84 پادگان قدس سعيد آباد تبريز |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
داستان سودای کلمه است. که همواره مرا به تنهایی می خواند .به در خود بودن با خود بودن وزیستن همچون شکل تنهایی خود که مانند دهان مرگ وسوسه انگیز وپر التهاب است
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان هایم مقالاتم نوشته های شخصی از دیگران |
|
RSS
|