![]() |
![]() |
|
|
از پنجره ای منظره ای را می دیدم که قطاری از سکوتش در گریز بود آن منظره تو بودی به یقین آن قطار نیز هم!!
دو شعر ۱ از دور که به خودم نگاه می کنم می بینم از دور دورترم! ********** ۲ در همهمه باد وزانی بی آنکه تلاطم رنگ سنگین ات کند به وسوسه رنگ نگاهم می افتد در حزم خاک پیش از آنکه در بال بالی رنگ باد ببلعدت |
|
وقتی می روم
لبخندم را به زمین می پاشم اشکهایم را به آسمان می بارم وقلبم را در چشمهای تو پلک می زنم و از جاده ای می روم که انحنایش انحنای تن توست ابروی میرزا جنگل خان را که برداری گیسوانم جنگل های گیلان می شود و قتی برمی گردم زن باش با ابرویی برآمده و جنینی چون چشم که از سیاهی جهان را سپید می بیند من می روم با کمی "برنو"! و پس مانده یک مرگ بعد از شکار من می روم تا تمام زمین تو باشد |
|
چرا من هنوز يك قالپاقي هستم! در مدت اقامت يك ساله من در شهر آفتاب هاي اريب وكوههاي سفيد كه چونان دندان اژدهايي تنهايي هاي ام را مي جويد . در آن غروب هاي ممتد وپايان ناپذير جمعه به دفتر قالپاق مي رفتم همان قالپاقي كه طي راه رفتن ها. سرو كله زدن ها وخنديدن هاي از سر بي خيالي به وجود آمده بود درآن هفته هايي كه برزخ مرگ آور جمعه اي تا جمعه ي ديگر را با داستان نوشتن. پيچ ومهره فروختن ودر خانه عتيق آن عتيقه دار قهوه نوشيدن وحرف زدن مي گذراندم قالپاق فرزند همه آن روزهاي بي خيالي و عسرت بود. تمام سيگارهاي بهمن گازوئيلي بود كه پشت به پشت هم دود كرديم و در كوچه ها بار كرديم و خالي آن مرگجاي روحمان را بر دوش برديم واينك بعد آن سالها هنوز آن بار بر دوشمان است وراه مسير طولاني مان با زهر خندي تلخ ما را مي نگرد. اين را نوشتم كه بگوم هنوزام من يك قالپاقي هستم زيرا هنوز هم ادبيات را از ويرانه هاي خرابه ي دل ام بيرون مي كشم با آن بوي متعفن وخنده بي خيالش سلام به قالپاق! من آن گرگ سفيدم كه كوههايي را درنورديده كه تنها مسير رفتن دارد وبازگشتي در آن نيست .اما در اين آوراگي هاي سالهاي عمرم آموخته ام راهها در تصور بسي بيشتر از تصوير در من مي زيد .من بي شك در تصوير شما نيستم اما تصويري از شما را باخود دارم كه هر رهگذري آن را در چشمهايم ميخواند و آن تصور پير كه درمن پيرتر مي شود پس درود بر شما برتو: قالپاق.تارانتاش.جباري و خامه پرست |
|
جشنواره داستان اصفهان باهمستان يا احمقستان؟!
پس از اجراي نمايش " بيوگرافي حادثه اي كه در جمجمه اتفاق افتاد " خواستم با توجه به درخواستهايي كه شده بود متن نمايشنامه را در وبلاگم بگذارم احساس كردم شايد طولاني بودن نمايشنامه خسته كننده باشد داستان چله خانه هم در اين هفته به جشنواره داستان كوتاه اصفهان راه يافت مي خواستم متن داستان را در وبلاگم بگذارم فكر كردم برا ي اين كار فرصت زياد است فكر كردم بجاي اين كارهها حالا كه قرار است هفته آينده در جشنواره اصفهان حضور داشته باشم كمي در مورد ترافيك جشنواره ها صحبت كنم به عقيده من جشنواره ها هرگز نمي تواند ملاك خوبي براي مشخص كردن آثار خوب از آثار بد باشند و اصلا چنين تقسيم بندي در ادبيا ت و هنر غير ممكن است اگر اين باور را قبول داشته باشيم كه همواره هنر شاخص را طبقه بوژوا حد مي گذارد و اين طبقه همواره اسير ميان مايگي است آنگاه به عمق فاجعه در عرصه هنر از ابتدا تا كنون پي خواهيم برد طبقه بورژوا همواره در چند قرن اخير هژوموني غالب را در اختيار داشته است و اين هژوموني گويي متري بوده است براي اندازه گيري آثار فاخر از آثار مبتذل اصلا چنين تقسيم بندي را ما پس از مدرنيته داشته ايم و اختصاص آثار فاخر به طبقه خواص و آثار مبتذل به طبقه عوام از آن شيطنت هاي بورژوازي بوده است . و اين گفتمان انحصاري ما را به اين واقعيت تلخ رهنمون مي كند كه هنر در قرن اخير بر مبناي سليقه ي ميان مايگي پرورده شده است . براي روشن شدن و شكافته شدن بحث بهتر است حافظه تاريخي خود را معطوف به ايامي بكنيم كه طبقه مسلط بيشتر از هر زماني در نگرش هاي انتزاعي انقلابي غرق بود ( مسئله تفكر انقلاب را با نگرش انتزاعي به انقلاب جدا مي دانم ) هنر در اين عصر بيشتر از هر زماني براي حمايت كوكورانه از پرولتر پيراهن چاك مي كرد و براي داشتن مخاطب چه آثاري كه در گودال ادبيات سوسياليستي فرو رفت بي آنكه اين پرسش را براي خود مطرح كرده باشد كه چه چيزي او را نماينده پرولتر كرده؟ واصلا كي گفته پرولتر فقط مورد ظلم واقع شده؟ و چرا پرولتر بايد طبقه مسلط شود؟ واز كجا معلوم كه فردا اگر اين طبقه . طبقه مسلط شد همان بلايي را به سر ديگران نياورد كه قبلي ها در آوردند حكومت استالين يك حكومت همين شكلي بود اما ايدوئولوژي حمايت از پرولتر منجر به اين شد كه ماركسيست در روسيه تبديل به يك كمدي تراژدي بشود و فاجعه تا اينجا پيش برود كه يك عده كتابهاي ماركس را بخوانند وبه رهبران شوروي جملات ماركس را كادو پيچ شده تحويل بدهند تا آنها در سخنراني هاي خود به آنها استناد كنند . روشنفكر بودن يا شدن برخلاف سوپر استار شدن حتما با معروف شدن آغاز نمي شود والا خيلي از اين روشنفكر نماهاي امروز ايران كه اتفاقا خيلي هم معروف هستند اساسا روشنفكر نيستند .روشنفكري كه نتواند از مرزهاي انديشه زمانه خود عبور كند يا حتي نتواند آن را تشخيص دهد اصلا روشنفكر نيست وبهتر است مثل طوطي تنها توي قفس بال پر خود را نشان بدهد . اينها را گفتم كه بگويم اصلا مهم نيست كه من در اين جشنواره پذيرفته شده ام هر چقدر هم كسي بگويد اين جشنواره از نظر اعتبار مهم است به همان اندازه براي من فاقد ارزش است و هر كس كه فكر مي كند با راه يافتن به اين جشنواره شاخ غول را شكسته است بايد بگويم نمي داند كه دارد در چه باتلاقي غرق مي شود اما چرا دارم به اصفهان ميروم؟ من فكر مي كنم جشنواره تنها يك باهمستان است با هم بودن . داستان شنيدن. ديالوگ كردن و به ريش خيلي ها خندين والا آن سكه هاي رنگارنگ اعتباري براي اديب بودن من نيست آن سكه ها تنها مرهمي است بر زخم بدبختي هاي آدمي مثل من . اميدوارم اين اتقاق ها آنجا بيفتد و آن باهمستان يك احمقستان نباشد والسلام |
|
تلاش برای شکوفا شدن داستان نویسی دامغان امروز پنجشنبه دانشگاه علوم پایه دامغان از من دعوت کرد تا یک کارگاه یک روزه داستانی برگزار کنم . این مراسم که به دعوت کانون ادبی این دانشگاه صورت گرفته بود .به بحث عناصر داستان؛ داستان نویسی ایران و مبانی نقد ادبی اختصاص داشت بنا بر قول کانون ادبی این دانشگاه فیلم کامل سخنرانی های من در این دانشگاه در اختیارم قرار خواهد گرفت و من نیز به نشانه حسن نیت ومعرفی اعضا و فعالیت های این کانون متن کامل مطالب این کارگاهها را بر روی وبلاگم قرار خواهم داد ضمن تشکر از برگزار کنندگان فهیم و ساعی این کارگاه نکاتی چند را در مورد این تشکل های نوجو می نگارم من در جریان برگزاری این کارگاه شاهد بودم که کانون ادبی این دانشگاه برای اخذ بودجه چه مشکلات ومشقاتی را متحمل شده است آنها برای برگزاری این کارگاه یکسال منتظر دریافت ردیف بودجه مانده بودند . به نظر من دامغان می تواند حداقل تبدیل به یکی از قطب های داستان نویسی استان شود سالها بود که در شاهرود و سمنان کارگاههای مستمر داستان نویسی برگزار می شد وشاهرود در این اتفاق جریان دار بود اما ما در این سالها هیچ خبری از فعالیت های ادبی شهر دامغان نداشتیم .اگرچه در این سفر متوجه شدم واقعا اتفاقی هم در دامغان نیفتاده بود. اما این جریان و حرکت می تواند در دامغان هم اتفاق بیفتد ومن این پتانسیل را به خوبی حس کردم. متاسفانه در این سفر نتوانستم داستان های داستان نویسان دامغان را بشنوم . اما یک داستان آنجا شنیدم از یکی از اعضای آن کارگاه که متاسفانه اسمشان را فراموش کردم حالا اگر فرض بگیریم این داستان مشتی از نمونه خروار داستان نویسی دامغان باشد باید شک نکرد که آنها خیلی عالی هستند . من به شخصه خیلی از آن داستان لذت بردم وواقعا خیلی حسرت می خورم اگر این بچه ها رها شوند وکسی به فکر آنها نباشد به نظر من دانشگاه دامغان باید در سیاست های فرهنگی خود یک تجدید نظر بکند و در باز گذاشتن فضا و اختصاص بودجه به این دانشجویان تلاش بیشتری کند . و مسلم بداند که نتیجه دلخواه خود را خواهد گرفت . دامغان می تواند داستان نویسان خوبی را پرورش دهد و من این را مطمئنم شاید الان مهم ترین نیاز این دانشجویان داشتن یک کتابخانه تخصصی ادبیات است . فکر می کنم اصلا دامغان یک کتابفروشی یا کتابخانه درست وحسابی هم ندارد . این ادیبان جوان استعداد های خوبی دارند اما به شدت از ادبیات امروز دور هستند و با اینکه برای خواندن کتاب احساس نیاز می کنند. اما هیچ .... من از شوق وعلاقه آنها برای دانستن واقعا متعجب شدم . امروز بعد ده سال داستان نویسی در شاهرود کسی تحمل 5 ساعت نشستن درکارگاه داستان را ندارد اما آنجا ما بدون خستگی 5 ساعت کارگاه را برگزار کردیم و به نظر من این خودش یک نقطه عطف است من واقعا می گویم واز صمیم قلب حاضرم برای شکوفا شدن داستان نویسی دامغان تلاش کنم حتی حاضرم کتابخانه شخصی خودم را در اختیار کانون ادبی این دانشگاه بگذارم و مطمئن ام نتیجه می گیریم همانطور که در شاهرود گرفتیم . به نظر من دانشگاه دامغان نباید زمان را از دست بدهد وهرچه زودتر دست بکار شود |
پاسخ به يك دوست بي نام! پيام شما دوست بي نام را خواندم.وشهامت شما در رد وتكفير خود را ستودم. امانفهميدم با اينهمه شهامت وحملات بي پروايي كه نثار من كرديد چرا نام خود را عيان نكرديد تا اين جرات تبديل به يك بلوف ژورناليستي نشود. قصد پاسخگويي به نقد يا نفي شما را ندارم زيرا بقول دكتر شريعتي از درد دل كردن ودفاع ازخود همواره گريزان بودم هرچند بقول شما در جريان همايش شايد زيادي ازخودم دفاع كردم اگرچه خودم اين استنباط را ندارم . اما به ديدگا شما احترام مي گذارم اما چند توضيح 1- در مورد عكس بايد بگويم در اين مملكت بين نويسنده بودن وكار فكري كردن وطالبان بودن هيچ فرقي وجود ندارد . نگاه به هر دو تقريبا به يك شكل است 2- درمورد وقايع همايش به اندازه كافي نوشته ام. وشايد هم مغرضانه نوشته ام اما پس از همايش مرا متهم به هدر دادن اموال بيت المال كردند!!!!!! حرف ما تنها اين است كه قيمت گذاري براي فرهنگ نه تنها خطرناك كه مي تواند فاجعه بار نيز باشد 3- درمورد تماميت خواهي كه انقدر از آن با آب وتاب سخن گفته بوديد بايد بگويم ريشه هاي اين تماميت خواهي خيلي عميق تر از اين حرفهاست كه بشود با اين جمله هاي سرهم بندي شده ژورناليستي تكليف آن را روشن كرد والا در همين سطح بالاي حاكميت نيز از چيزي كه مي نالند همان تماميت خواهي است كه امروز جامعه جهاني وآمريكا به ما تحميل مي كنند وما به ملتمان انگار اين تماميت خواهي مرض همه ماست 4- اولا كارناوال مسلكي ودموكراسي ادبي دو مقوله كاملا متفاوتند .وثانبا دموكراسي ادبي خيلي با آن مفهوم سياسي اش فرق مي كند كه شما از آن مراد مي كنيد. درمورد اسم ورسم اي كه گفتيد من به دنبال آن هستم كلي خنديدم . قبول كنيد حرفتان خنده دار است. من كجاي ادبيات اين كشور قرار دارم چند نفر مگر مرا مي شناسند واصلا اين بزرگ نمايي ها يعني چه؟ من حتي يكسال است كه حوصله رفتن به دنبال چاپ كتابم را ندارم . خوب اگر دنبال اسم ورسم بودم كه اصلا سراغ ادبيات نمي آمدم .مي رفتم فيلمساز مي شدم يا بازيگر تئاتر.... مي داني دوست بي نام ! اين حرفها خيلي وقت است از ما گذشته من تمام آرزوي ام اين است كه داخل اتاقم با كتابهايم حبس باشم .كدام اسم ورسم فقط كافي است كمي به اين منظومه فكر كني ادبيات ما كجاي دنيا قرار دارد چند نفر آن را ميشناسد؟ ولش كن شايد تو راست ميگويي!! 5-دست روي دلم گذاشتي! هدف من از نوشتن تنها يك لذت است .يك لذت دروني بخاطر همين نوشتن براي من يك عرفان شخصي است يك خاوت كردن باخود .من واقعا قصد انتقال چيزي به خواننده ندارم .هركس يك جنوني دارد شايد هم اين جنون من باشد . جنون نوشتن بي آنكه پيرواني را به دنبال خود داشته باشد 6- نه فوكو نه بارت.نه هايدگر ونه هيچ كس ديگري ارزش ما را افزون نمي كند . اين نوشتن ها وگفتن ها تنها به ارزش آنها مي افزايد اما ناآگاهي ما را هم اثبات نميكند بحرحال براي كسي كه روزي 10ساعت كتاب ميخواند اينها مي شود بسامد واژه ها وانديشه هايي كه از آنها جدايي نمي توان داشت. مگر اينكه مثل شما واغلب منور انديشان ايراني دست از سر اين ذات گرايي برنداريم . 7- عين جمله تان را مي آورم. بي هيچ قرض ورزي اگر به اين جمله شما دقت كنيم هر ديد نقادانه اي آن را بسيار خام دستانه ونشانه بي اطلاعي شما قلمداد خواهد كرد: ((آزادی بی حد و حصردر استفاده از الفاظ رکیک و شهوت گونه مطالب صرفنظر از بعد اخلاقیات ، عدم اشراف فرد به موضوع و ناتوانی اش در ارائه مطلب (و از دید ایرانی )تربیت بی ریشه را می رساند؟این موضوع اخیر به کرات در امثال شما یافت می شود)) خارج از بي اطلاعي شما از اروتيسم ادبي وتناقض شما با مسئله آزادي . واينكه آزادي حد وحصر دار يعني چه؟ فارغ از همه اينها مي خواستم بدانم منظور شما از تربيت بي ريشه يعني چه ؟ آنهم از ديد ايراني ؟ يعني شما فكر مي كنيد ما در اين كشور تربيت ريشه دار وايراني داريم ؟ چه فاكت ها از ايراني بودن ما سراغ داريد ؟ كجاي ما ايراني است كه تربيت ما ايراني باشد .كودكي كه امروز با ماهواره واينترنت واز همه بدتر با اين مدرنيزاسيون لجام گسيخته تحميلي بر جامعه ايران بزرگ مي شود چه عناصري از ايرانيت را در خود دارد ؟ ذهن شما واقعا خيلي ارزشمند است زيرا سالهاست كه ديگر از اين عتيقه ها در هيچ عتيقه فروشي يافت نمي شود مثل اينكه شما سالهاست خبر از اين ذبح وقرباني شدن نداريد منظورم گوسفندي است به نام ايراني!!!! 8- وآخر اينكه در مورد استعمال واژه گفتمان بايد متذكر بشوم شما هم مثل بسياري هنوز تفاوت آنرا با گفتگو نفهميده ايد.و اين براي يك انديشمند نمي تواند چندان مناسب باشد .دوست بي نام من گفتگو با گفتمان خيلي فرق ها دارد .ما اصلا در شرايط گفتماني قرار نداريم .شايد در اين گفتمان در حال گفتگو باشيم اما با هم گفتمان نمي توانيم بكنيم. البته شايد هم تقصير شما نباشد واين تقصير داريوش آشوري باشد كه با ابداع اين واژه در مقابل ديسكور تا امام جمعه تهران را نيز به خطا انداخت چه برسد به شما!! با اينهمه مسلم بدانيد نقد شما آنقدر براي من اهميت داشت كه ساعتي از وقت خود را به پاسخ دادن به شما صرف كنم .مسلم بدانيد در صدد توجيه نقدهاي شما نبودم و اگر خودتان توجه كرده باشد تنها بعضي از مسائل را روشن كرده ام. من برخي از سخنان شما را قبول دارم ومطمئن باشيد آنها را مورد توجه قرار خواهم داد . اين اساس نقد است كه بي پروا با يكديگر رودررو شويم پيشاپيش صراحت شما را در نقادي مي ستايم و به آن ارج مي گذارم سيامك مهاجري 26/5/85 |
||||||||||||
|
همايش يك دهه داستان نويسي شاهرود تمام شد مرد وچهلم اش هم برگزار. وحالا بايد به تشكروقدرداني پرداخت از آمدگان ...نا آمدگان اگر بدانند... دوستان شاعرم كه در همايش بزرگترين حامي پابرهنگان بودند. و اين شبه ماركس تنها سراسر اروپا را فرا نگرفته بود كه معلوم شد بخشي از آن در اين ديار معلوم ومعدوم شد! (( گران ترين همايش شهرستان شاهرود در حالي برگزار شد كه بسياري در خيابانها در طلب نان دست وپا مي زنند)) اين در حالي بود كه نظريات مرگ مولف صداي كر كننده كارگاههاي كميت خواهي است. كه به واسطه تسويه حساب هاي بي جهت .تيشه اي بر ريشه خود زد كه تا سالها نخواهد توانست به جبران آن موفق گردد .نمونه اي ازاين تركش مخالفت با حضور سنان طبري بود . كه مي توانست كمكهاي شاياني اگر نه به آنها حداقل به رولان بارت كند! با اين وجود از سر تقصيرات ماهم كسي نمي تواند بگذرد . آنها كه روي دستمان شهيد شدند وليلي شهيدي را خودمان شهيد اش كرديم . وجوان تر ازماهايي كه نه مي شناختيم ونه چيزي ازشان خوانده بوديم كه گويا چوپاناني بودند از سلف خودمان وشايد فكر نكرديم هيچ.كه راست آنها عين دروغ است .وخوب اينهم تماميت خواهي هر جنبشي است. وآخرش دو راه بيشتر نداريم يا مثل برخي دوستان مدام بگوييم گه خورديم.يا هم بايد فكري براي آن بخش مغفول وجوان ادبي (اينجا ادبي يعني داستان) اين شهر كنيم . كه فردا روز شايد آنها هم يك وقت ممكن است سر از شاعري در بياورندو... همايش هم مرد تمام شد وچهلم اش هم ... كاش براي گران ترين همايش اين شهر كمي هم جرات وجربزه وجود داشت . وكمي حركت در روي آب! اين همايش را همه كشتند وماهم! حسين مير باقري هم كه نقش مرده شور را داشت كاري نكرد غير از شستن اين ميت كه همه مان در كشتنش سهيم بوده ايم . بالاخره هرچقدر هم اين ميت بد بود خب بلاخره يكي بايد آن را مي شست .واين ديگر جامه دريدن نداشت. هرچند ريدن داشت !! بايد تشكر كرد در آن شب تاريك كساني كه آمدند وميت را خاك ريختند وخاك ديدند . و از روزنامه شرق كه بيانيه كوبي كردند در صفحه ادبي .عباس معروفي كه خبر زد ملكوت را كه اين مرده دارد روي دست ميآيد . سايت هاي پندار . شوراي گسترش زبان فارسي خبرگزاري هاي كشور و... ومن كه گاوم را در گور ميكردم سرگردان به اين انديشه بودم كه دوستان زيادي را دوست مي داشتم به سان درخت . به ريشه هايشان كه هرگز آرزوي خشك شدن آن را نداشتم . وهر زمان كه آبي دست آمده بود .از ريختن پاي ريشه در يغ نكرده بودم. اين ميت بيچاره كه مرده بود با هر كه سر جنگ .با ميت چه جنگي خرمايي كه شما هم مي خورديد وفاتحه اي نثار ميكرديد . فردا روز مرغ عروسي وعزايتان بلاخره ما مي شديم . پس از اين برزخ بلاخره كارگاهها تخصصي داستان بي مرثيه وزاري كار خود آغاز كرد . و نطفه ميت ده سال بعد ما بسته شد تا باشد آن قتال كه شمشيربركشد ! |
|
همين طوري شد كه من سال جديد را از گوشهاي پيرمردها شناختم حالا كه آخرين شب سال است و صداي زنگ برنده تلفن تاريكي حجاب اندود شب را مي برد و مرا به ياد پيرمردي در نزديكي هاي ما مي اندازد بنام شرف الدين محمد بي خوف تربتي كه با آن گوشهاي برزگ وپر مويش كه وقتي تكان مي خورد مي فهمم كه سال به پايان رسيده است . كاتبكي است پير كه نمي دانم چرا مثل همه پيرها گوشهايش بزرگ است وپر مو .خودش مي گويد شغل ديواني اش كتابت بوده وقتي چند سال قبل ازش پرسيدم پدر چرا گوشهاي شما مي لرزد بهم گفت :"اين خاصيت آخر سال است من كه تقويم نمي فهمم صداي حركت زمين كه به آخر مي رسد گوشهايم را مي لرزاند" پيرهاي محله مي گويند باور نكنيد عادتش است كه توي نانويش بنشيند .سيگارش را آتش بزند عينك زره بيني اش را توي چشم اش تنظيم بكند كتاب مرحوم تولستوي را توي بغلش بگيرد و هرازگاهي هم اجازه اي به گردش هوا در مجاري بالايي و پاييني خودش بدهد و صدايي از خودش در بياورد كه نشات گرفته از ادعاهايش باشد البته خودش مثنوي هاي بلند بالايي از توطئه ها وبهتان ها و دشمنان ريزو درشتش براي ما نقل مي كند. و حرف حسابش هم اين است كه مخالف هر حركت همزماني است و اصلا با اين نوع نگاه زبانشناسيك مخالف است ودشمن سر سخت و اوليه اش را همين جناب فردينان دوسوسور مي نامد و بر پدر هرچه ساختارگراست لعنت مي فرستد . و مي گويد اين برخوردهاي همزماني همه از غرايز زير شكم است وبس! البته پر بي راه نيست كه اين نكته ذكر شود كه شخص خودش در حفظ كمال و رعايت حجب وحياي مردانه چندان هم سر راست ندارد و با اينكه سني از سال بلندش گذشته هنوز مي شود گرسنگي را از سر كج افتاده اش تشخيص داد وقتي سر بزير مي اندازد وبا يك حياي زنانه خونسرد مي گويد :"نگاه ما به مرحوم شاملو از جنس ديگر بود " وبعد دستش به غايت يك لت زدن بر چهره پت وپهني چون شاملو در ميان خدم وحشم بين پا به حركت اي كند وعصبي منجر مي شود.بحرحال امسال هم پر بي راه نيست كه سال سالخوردگان مخالف فعل هاي همزماني لقب گيرد. كه پيراني چون او را جز ممارست در فعل هاي ذر زماني به كار ديگرنتوان گمارد امسال كه بنا به تقويم منجمان هندي و چيني سال پايان سر منزل مدافعان افعال در زماني است به احترام آشناي پيرمان بيشتر وقت خود را به درج وصحبت از افعال در زماني غير هرمنوتيكا خواهيم گذراندتا چشمهاي چروكيده آن يار از دست خواهد رفته به آرامي در كنار آن گوشهاي بزرگ بسته شود |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
داستان سودای کلمه است. که همواره مرا به تنهایی می خواند .به در خود بودن با خود بودن وزیستن همچون شکل تنهایی خود که مانند دهان مرگ وسوسه انگیز وپر التهاب است
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان هایم مقالاتم نوشته های شخصی از دیگران |
|
RSS
|