![]() |
![]() |
|
|
از پنجره ای منظره ای را می دیدم که قطاری از سکوتش در گریز بود آن منظره تو بودی به یقین آن قطار نیز هم!!
دو شعر ۱ از دور که به خودم نگاه می کنم می بینم از دور دورترم! ********** ۲ در همهمه باد وزانی بی آنکه تلاطم رنگ سنگین ات کند به وسوسه رنگ نگاهم می افتد در حزم خاک پیش از آنکه در بال بالی رنگ باد ببلعدت |
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
داستان سودای کلمه است. که همواره مرا به تنهایی می خواند .به در خود بودن با خود بودن وزیستن همچون شکل تنهایی خود که مانند دهان مرگ وسوسه انگیز وپر التهاب است
|
| آرشیو موضوعی |
|
داستان هایم مقالاتم نوشته های شخصی از دیگران |
|
RSS
|